تبليغاتX
خارج از مرز میتونی بگو!!!؟

خارج از مرز میتونی بگو!!!؟

احساس پریشانی
سلام

خوب با این شروع میکنم یادش بخیر و جدا هم یادش بخیر....

چه روزاهایی گذشت.بخدا غصم گرفته..این روزا اصلا حالم خوب نیست..به قوله خودمون اوعضام بیریخته

اصلا انگار تازه به دنیا اومدم.غریبه شدم واسه همه.همش فکر میکنم..چی شد..این همه سال گذشت

چی شد؟؟؟ مشکلاتم بیشتر شد..خوب همین فقط...هر روز منتظر فردا..گرفتار فردا شدم....خدایا شکرت

کاش بچه که بودم وقتی ازم پرسیدن میخوای چی کاره بشی میگفتم..هیچی  فقط فراموش نشم..خودم

خودم رو فراموش نکنم...راستی میتونی مثل همون بچگی با اعتماد به نفس بگی میخوام خلبان شم

..می خوام دکتر شم..میخوام مهندس شم...اگر هم بگی بهت میخندن..آره دوست من اینجوریه...

بازم یادش بخیر... اینترنت چقدر برام جذاب بود..چقدر دوست داشتم مطلب بنویسم...هر چی میرم

جلوتر بد تر میشه چرا؟؟ نه بابا هنوز بزرگ نمیشم...نمیدونم یه اتفاقی افتاده.....من اثیر گناه شدم

من گناه میکنم..من یه آدم همیشه پشیمونم..کاش مثل این فیلما همش آدم بده بودم...اما نمیشه

جلو خدا رو سیام...محرم داره می یاد...امام حسین چی کار کردی با این دل ما..چی کار کردی با دل عاشقات

هر جا میریم هر کاری میکنیم آخرش پیش شما می یایم...

آخ خدا بازم شکرت...من دلم تنگ شده..آره دلم واسه اون روزا تنگ شده..دلم واسه سادگی تنگ شده.

دلم واسه حرفایی که میزدیم تنگ شده....وبلاگ تو دیگه چی میخوای...تو که میدونی چی میگم...چند

سال داری حرفای منو میشنوی. میبینی هنوزم دارم مینویسم....هه.

دستم به هیچی نمیره..هر کاری میخوام کنم...پشیمون میشم.خدا بازم شکرت

این روزا فقط دوست دارم همه چی سریع بگزره..نمیدونم چرا نمیدونم منتظر چی هستم.اما هر روز میخوام بگزره

من دلم تنگه؟ نمیدونم ..من گناه کارم..من افسردم.من عاشقم؟ نمیدونم.من صادقم بخدا آره.من . . .

با همه ی اینا خدا شکرت

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت2:26توسط constantine |
آزادی کاذب
خوب من بدونه مقدمه میرم جلو...میدونی این روزا صحبتا خیلی کوچه بازاری شده....و من هم ترسم از اینه که دولت دهم هم کوچه بازاری بشه...

دست به هر کاری میرنن که این نوار رو قطع کنن..و جالب اینجاست مردم هم باورش میکنن..خوب این باور کردن ها چه مفهومی داره..باید از کسایی پرسید که این روش رو به کار بردن...شاید آقای x نمیخواد هیچ باجی بده...خوب درست هست یا نه اما دله شیری داره.یکی از گزینه هایی هست که باید رئیس جمهور داشته باشه....

از طرفی دیگه...اون جناح هم دست به کاری زده که اگر ۴ سال دیگه میزد....نیاز به این هم خرج کردن و خرافات و قدرت نمایی نبود...چون مشخص بود.خوب چه کسی منافع خودش رو در خطر دیده که دست به این سیاست کثیف زده معلوم هست.

خوب مردم ایران همیشه خسته .گرفتار.و تشنه هستند..که ۱۰ روز مانده به انتخابات حسابی خالی شدن..و اگر هم جا داشت باز هم پای کوبی میکردن....تازه خیلی از افرادی که رای نمیدادن هم رای میدهند..چه خوب تازه ماهواره ها هم می گویند بروید رای بدهید..باز هم چه خوب..جالبه دشمن که تا دیروز می گفت رای ندهید حالا عاشق چشم ابروی ما شده و میگه برید پای صندوق....

این هم رنگ سبز برای چیست؟...آزادی خط قرمزی ندارد؟

اگر فرد فرد درستی نیست..اما ارزشها که هست..مقدسات که مشخصه....

دست روی احساسات جوون گذاشتن درست نیست.....

من آزادی رو دوست دارم ..اما این آزادی نیست...میگن مشکلاتی که بیرون داری رو تو خونه نیار...اما اینا تو خونه آوردن

موفق باشید

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت21:1توسط constantine |
حسش نیست
۱۶ اردیبهشت....من به دنیا اومدم.همین....

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت0:19توسط constantine |
علی سنتوری و constantine
این پست همش از یک DVD شروع شد...از یک فیلم..که نگذاشتن روی پرده سینما بره.اکنون در اینترنت غارت میشود
سرنوشت این اثر با سرنوشت تراژیک قهرمان فیلم به طرزی دردناک و بسیار مضحک یکی شده
آره خوب خیلی حرفا تو فیلم بود که زده شد خیلی حق ها خورده شد خیل دلا شکست..اما چرا باید با این اثر اینطور برخورد بشه..

و باز هم شاهکار محسن چاوشی

و باز هم شاهکار محسن چاوشی


مگه غیر از اینه..که اعتیاد نوقلو نبات جوون ها شده.چرا یه سری به NA نمیزنید تا با چشای خودتون ببینید.
علی سنتوری وقتی که دیگه ترک کرد به دکترش گفت نزارید برگردم تو اون شهر خراب وحشی دوباره پرپر میشم...
راست میگه مردم اینجا از زمان فرعون وحشی ترن...

خوب بگذریم حالو روز خودم تعریفی نداره به قول یارو گفتنی خونه دار شدیم..چند وقت دیگه هم باید دفترچه پست کنیم بریم خدمت...راستیتش دلم به دانشگاه نمیاد
یعنی وقت آدم تلف میشه چند سال آخرش که خدمت رو باید رفت..خدمتای الانم که خبری نیست..
بچه مثبتم که به خونه ما تشنست..خبرا میرسه داداش....

خوب هنوزم دارید با مشکلات دستو پنچه نرم میکنید یا نه.تو هم مثل من پاتیلی،میفهمم چی میگی همینه دیگه کاریش نمیشه کرد،باید ساخت..
داری نوشته هارو میخونی، خوب باشه بخون واسه منم تعریف کن،نظرت در مورد این ویرگولا چیه؟؟،،،،
اوکی فهمیدم راستی یه چیزی رو میدونستی .....نمیدونی دیگه،ببین؟؟ هیچی ولش کن.اصلا دیگه ذوق قبلنو ندارم تو همه زمینه ها

جدیدا معتاد میکشم..

چیه بد نیگا میکنی خوب باشه تو خوبی تو یانگوم،هم دوست دارن یه جور خودشونو نشون بدن..بگن ما هم هستیم ...
ول کن این کارارو بشین زندگیت رو کن..تو این زمونه به محض دلبستن به کسی باید خودتو آماده کنی واسه بی کسی همینه عزیز به فکر خودت باش

همین مونده من نصیحت کنم مگه نه..میبینی کارت به جایی رسیده که من نصیحتت میکنم،،،
ببین تو نمیتونی مرغ کیش بدی بعد به فکر آیندت هستی،چاییدی فکر کردی کشکه یا باید بچه مایه باشی..یا این که زرنگ باشی اعتماد بنفست رو هزار باشه
بلد باشی بکنی...میفهمی چی میگم نه خوب نمیفهمی درسته؟نه خوب غلطه بله؟ نه خیر

هنوز متوجه نشدی دادم دستت خوب ببند صفحه رو دیگه خدافظی

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت2:15توسط constantine |
نگاهی به حلقه سبز
سلام دوستان

مدتی نبودم و درگیر کارای خودم بودم.شرمنده..

شما هم مثل من فیلم حاتمی کیا رو میبینید احتمالا.فیلمی که داره جالب میشه...اما یه سری ها میگن که باز داستان جن و پری درست کردن و حاتمی کیا نتونست این دفعه خوب کار کنه..و معتقد هستند که این ادامه ی ناکامی های حاتمی کیا بعد از فیلم به نام پدر هست.که خود حاتمی کیا گفت حالم خوب نبود و آشفته بودم!!

حالا من خواستم یه مطلب جالب رو بزارم از یک فردی که با دیدن ۲ قسمت از فیلم حاتمی کیا رو متهم کرده که مثل بقیه کارگردانهای تلویزیونی چسبیده به جن و پری بازی و روح بازی !

در حالی که این فیلم ۲ سال پیش استارت خورد....خوب مطلب رو بخونید خودتون متوجه میشید.

 

 نامه‌اي براي ابراهيم حاتمي‌كيا، به بهانه «حلقه سبز»: این همان حاتمی‌کیای خودمان است؟

             

آقای حاتمی کیا سلام
راستش را بخواهید من تلویزیون زیاد نگاه نمی کنم؛ اما بعضی وقت ها مجبور می شوم این کار را بکنم. اینکه تلویزیون نگاه نمی کنم ربط چندانی به فرهیختگی و روشنفکری و این جور چیزها ندارد، بلکه به خاطر ضعف اعصاب من است. راستش را بخواهید چند وقتی است که با دیدن گل و بوته و زیرنویس در حین دیدن فیلم های مثله شده عصبانی می شوم، موسیقی خوبی هم که عمدتا از سیمای جمهوری اسلامی پخش نمی شود و سریال ها هم زیادی کشدار و عمدتا آبکی هستند... بقیه برنامه ها هم که یا مسابقه است و یا شعارهای توخالی و یا اخبار اعصاب خردکن؛ این است که از چندی پیش کلا تلویزیون نگاه نمی کنم و به جایش هزار تومان می دهم دی وی دی یکی از آثار روز سینمای جهان را می بینم یا استراحت می کنم.
اما همانطور که پیشتر گفتم گاهی اوقات مجبور می شوم تلویزیون تماشا کنم و یکی از این اوقات وقتی است که ما میهمان هستیم و اگر من همراه بقیه تلویزیون تماشا نکنم متهم می شوم به اینکه آدم عنقی هستم یا خودم را می گیرم یا "روشنفکر بازی" در می آورم. در حالیکه من نه عنق هستم و نه می توانم خودم را بگیرم و نه روشنفکربازی مستلزم تلویزیون ندیدن است، چون من بسیاری از روشنفکران را دیده ام که مشتری پروپا قرص برنامه های تلویزیون هستند و حتی ساعت ها پای سریال هایی که مثلا افغانی ها را مسخره می کند می نشینند و قاه قاه می خندند. آن شب هم سر سفره شام باز مجبور شدم تلویزیون تماشا کنم و این درست همان زمانی بود که یک سریالی پخش می شد که در آن شخصیت دیوانه ای به سراغ یک پزشک می آمد و این خانم دکتر می خواست با کمک پلیس و حراست بیمارستان او را بیرون بیندازد اما موفق نمی شد. چون آن دیوانه سر بزنگاه غیب می شد. یادم آمد که هفته پیش هم همان موقع جایی میهمان بودم و قسمت هایی از این ماجرای دیوانه بازی را دیده بودم و همان موقع هم حوصله ام سر رفته بود و تعجب کردم که هنوز این ماجرای بی مزه که قاعدتا با درک این واقعیت خیالی عظیم که این دیوانه هه یک روح است؛ وارد فاز بعدی می شود ادامه پیدا کرده و به همین خاطر اخم هایم رفت توی هم. گویا اخمهایم زیادی رفت توی هم چرا که یکی از همراهان که متوجه شده بود گفت: هیچ می دانستی که این سریال را حاتمی کیا ساخته است؟...


 

احتمالا این را از آن جهت گفت که از سابقه علاقه من نسبت به شما آگاه بود. راستش را بخواهید (ببخشید که این قدر می گویم "راستش را بخواهید". متاسفانه این تکیه کلام من است والا این که معلوم است که همه دنبال راستش هستند) من از همان دوران نوجوانی که فیلم های شما را در سینما می دیدم طرفدار و هوادار شما بودم و به خصوص بعد از دیدن فیلم هایی مثل "از کرخه تا راین"، "خاکستر سبز"، "بوی پیراهن یوسف" آنقدر شیفته شما شده بودم که نذر کرده بودم هر وقت شما را دیدم، یک ماچ آبدار از لپ تان بکنم. (البته همانطور که حدس می زنید هیچوقت این کار را نکردم، چون فقط یک بار از نزدیک دیدمتان که جلوی ساختمان تئاتر شهر بود و اصلا به صلاح نبود این کار را بکنم) سرتان را زیاد درد نیاورم، خلاصه وقتی مطمئن شدم که این سریال ساخته شماست با اشتیاق نشستم به دیدم آن. ولی هرچه زمان می گذشت بیشتر حیرت می کردم و با دهان باز از خودم می پرسیدم، "یعنی این همان حاتمی کیای خودمان است؟" متاسفانه کار بسیار ضعیفی بود .


 

بر خلاف بعضی از تماشاچی های "سرگرمی خواه"، "نتیجه گرا" و حتی "معناگرا" حتما خودتان هم قبول دارید که برای سنجش قوت و ضعف یک اثر هنری (حتی اگر سریال تلویزیونی باشد!) لازم نیست منتظر ادامه داستان شد. بلکه این شالوده داستان، شخصیت پردازی ها، دیالوگ ها، بازی ها، فیلم برداری و عواملی از این دست هستند که ارزش یک فیلم سینمایی یا سریال تلویزیونی را نشان می دهند که با نیم ساعت تماشا هم به درستی خودشان و ارزش کل مجموعه را نشان می دهند والا اگر غیر از این بود آدم باید هر کتابی که به دست می گرفت تا به آخر می خواند یا هر فیلمی را که می دید تا به آخر نگاه می کرد، اما هیچ آدم عاقلی این کار را نمی کند. با این حال هدفم از نوشتن این نامه سرگردان یادآوری اینکه این سریال ضعیف است نیست. من فقط به این بهانه می خواهم از شما که هنوز هم کارگردان مورد علاقه من هستید چند سوال بپرسم که امیدوارم - زیر لب هم که شده- جواب بدهید:


 

1- اولین سوالم راجع به پدیده "معنازدگی مشنگانه" است. این اصطلاح را از خودم درآورده ام و نامی است برای این موج جدید معنازدگی در سینما و تلویزیون ایران که سعی می کند با به کارگیری یک شخصیت دیوانه یا نیمه دیوانه، احساسات و عواطف بینندگان را تحریک کند و لابد از این طریق معانی و مفاهیم عمیقی را منتقل کند. همین امسال که هنوز هفت ماه بیشتر از آن نگذشته است دست کم ده فیلم سینمایی و یا سریال تلویزیونی پخش شده که با محور قرار دادن این طور شخصیت های ترحم برانگیز سعی در به غلیان درآوردن عواطف و سرازیر کردن اشک مخاطبان داشتند. آدم مشنگی که عاشق زن شوهرداری شده، آدم صادق و خل ملنگی که می خواهد بی بی اش را ببرد مکه، آدم نیمه دیوانه ای که دل به سفر بسته، آدم ملنگی که با حماقت تمام زندگی اش را می بازد، دیوانه ای که دل به چند کودک یتیم بسته، جوان خل و چلی که رفته به شهر به دنبال آرزوهایش اما شکست خورده، ... آقا من می دانم و سعی می کنم درک کنم که یک کاراکتر "نیمه دیوانه با قلبی پاک" جان می دهد برای ملودرام و اشک ملت را درآوردن و سر آخر هم پایان معصومیت باری داشتن؛ ولی به نظر شما سینما، تلویزیون و حتی جامعه ما از این شخصیت های مادرمرده اشباع نشده اند؟ لزومی دارد که شما هم دنبال این قافله بیفتید؟

2- آقای حاتمی کیا ! اصولا تلویزیون نسبت به سینما عرصه سطحی تری است و این را اهل هنر معترفند. در نتیجه انتظار می رود کسانی که پایگاهشان سینماست وقتی پا به تلویزیون می گذارند کیفیت بهتری را به نمایش بگذارند و از این جهت وقتی ما می بینیم که کسی چون حاتمی کیا، که کارگردان سینمایی بسیار قابلی است، وقتی برای تلویزیون برنامه می سازد، همرنگ جماعت می شودT حق داریم که تاسف بخوریم و اعتراض کنیم. به خصوص این تکنیک آب بستن به برنامه ها، از شما بسیار بعید است. وقتی "دیگران" با دیالوگ های بلند کم محتوا، لانگ شات های طولانی، تعلیق های کشنده و از این قبیل تکنیک ها، یک دقیقه را سه دقیقه می کنند و بنابر این فرمول های طلایی صدا و سیما، سه برابر عاید خودشان می کنند، می توان آن را به حساب نیاز، کم تجربگی، آز، خامی یا هر چیز دیگرشان گذاشت، ولی به نظر شما وقتی من بیننده چنین کارهایی را از کارگردانی که جوایز معتبر بسیاری را از آن خود کرده و از نظر اخلاقی هم همواره قابل احترام بوده می بینم، چه طور باید قضاوت کنم؟ به قول ژولیوس سزار "بروتوس، توهم؟!" (توضیح: در زبان رومی "ابراهیم حاتمی کیا، بروتوس تلفظ می شود!)

3- آقای حاتمی کیای عزیز ! مطلب دیگری که می خواستم با شما مطرح کنم این مساله روح و روح زدگی و روان سرگردان و گه گاه دیده شدن و از دیوار رد شدن و این جور پدیده های عجیب و غریب است که در سریال جدید شما دیده می شود. البته شما کاملا حق دارید به این جور چیزها بپردازید، به خصوص اینکه سالهای سال به موضوعاتی مثل جنگ، آوارگی اسارت، شهادت، غربت و مصدومیت پرداخته اید و بالاخره نوبتی هم که باشد نوبت شماست که از این طور المان ها استفاده کنید؛ ولی خواهش می کنم با توجه به شرایط موجود، این موضوع را بی خیال شوید. البته این دفعه که گویا از دست دررفته است و چند ماهی ملت عزیز با این روح بازی شما سرگرم هستند و ان شاءالله در پایان هم نتایج خیلی مهم و مفاهیم بسیار والایی را دریافت خواهند کرد؛ اما واقعا این کار وقتش الان نیست، هر چند که صدا و سیما بسیار مایل است که با نمایش جن و پری و شیطان و زن مرد شونده و مرد گربه شونده و از این دست شعبده بازی های شیطانی مردم را به راه راست هدایت کند، اما باور کنید باز هم سوراخ دعا را گم کرده اند و شرایط جامعه را اشتباه ارزیابی کرده اند. آقای حاتمی کیا ! در این چند سال اخیر، روند گرایش به خرافات و ماورائیات الکی اوج گرفته و روزی نیست که چندین امام زمان قلابی، نظر کرده جعلی، دعانویس متجاوز، مراد کلاه بردار، روح احضار کن کلاش، نائب خودخوانده و از این دست آدمها سربلند نکنند. شرایط اقتصادی و اجتماعی ناامید کننده و توزرد درآمدن قهرمان ها و پس گرفتن شعارها هم که همگی دست به دست هم داده اند و بهترین شرایط را برای ظهور و بروز "راه های میان بر معنوی نما" (این اصطلاح هم من درآوردی است، درست همانند محتوای آن ها) فراهم کرده اند. آن وقت مردمی هم که بیشترین تاثیر را از تلویزیون می گیرند، چشم می گردانند خودشان را در محاصره روح ها و شیاطین و شعبده بازی هایی می بینند که با جعبه جادویی سیمای جمهوری اسلامی ایران هر روز آنها را به دنیای خودشان می برند. جالب اینجاست که از آن سو "رسانه ملی" ما از تمام ژانرها و موضوعات سینما و تلویزیون غربی همین موضوعاتی را که بیشترین ارتباط با خرافه و رویاپردازی و کمترین ارتباط با تعقل را دارد برمی گزیند و انتخاب می کند و از این سو روز به روز بیشتر به سوی تجسم ماورا و خرافه در برنامه های وطنی گرایش نشان می دهد و بعد مسوولان هر روز نسبت به رواج خرافه هشدار می دهند...!


 

البته همانطور که گفتم از این دوستان انتظار زیادی نیست، ولی از شما هم انتظار زیاد هست. به هر حال ما هنوز روی شما زیاد حساب می کنیم. شما چی؟
با احترام
فارو

 

منبع:http://www.cinemaema.com/NewsArticle2753.html

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت1:31توسط constantine |
مصاحبه....
 

صحبت انتقادی  با .....!!؟؟!

خلاصه کردمش البته....


بچه مثبت کییه؟:یک آدم کلافه که از همه چیز سیر شده و نمیدونه دیگه باید به کی فهش بده
به نظر میاد این دوستمون خیلی هم مثبت نیست البته امکان داره منفی در منفی شده باشه که نتیجش مثبته


طرح اراذل چی میگه ؟ :باز هم تحقیر و سرکوب.یه روز استاد دانشگاه.یه روز چاقو کش محل همه رو با یه چوب میزنن
جالب اینجا هست که تو زندان هم اینها گاهی اوقات کنار هم هستند.
همچی شده که به زندان اوین میگن دانشگاه اوین و جالب تر این که تو دانشگاه تهران اطلاعه زدن که (کلیه ی دانشجویان رشته های فلسفه.تاریخ.علوم سیاسی و علوم اجتماعی در مقطع کارشناسی ارشد برای دفاع از طرح خود لطفا به زندان اوین مراجعه بفرماید) <شوخی>؟؟

فرزاد حسنی:وقتی مردم دیگه مسجد نمیرن وقتی پایه منبر نمیشینن وقتی دیگه حوصله حرف ندارن وقتی دوست ندارن تبلیغات ایدئولوژیک تلویزیون رو نگاه کنن
اونوقت هست که منبر میاد تو تلویزیون و آخونده محله میشه فرزاد حسنی

constantine:مگه آخوند ها ابرو ور میدارن؟؟
وقتی نشه جوون های یک مملکت رو با روضه های 500 سال پیش قانع کرد اونوقت هست که آخوندا ابرو ور میدارن

پرچم 3 رنگ:ای کاش میتونستیم افتخار کنیم که ایرانی هستیم ای کاش دلمون مییومد زیر این پرچم خون خودمون رو بریزیم.ای کاش این پرچم مال ما بود

constantine:پس 8 سال جنگ چی میشه ؟

جوون های 16 17 ساله ای که 8 سال جنگیدن و الان زیر خاک هستند میتونستن زمینه ساز توسعه تو کشور باشن.ولی چه فاییده که به
خاطر یک شعار مسخره بخاطر یک فکر بیمار و نسنجیده این فرصت از اونا گرفته شد و حالا چیزی که از اونها مونده یک مشت خانواده داغ داره . می خوام بگم میتونست هیچوقت جنگ شروع نشه

ده نمکی:با فیلم آخرشون نشون دادن که فقط تو جبهه اون هم با آرمان های امام میشه آدم شد وبرای مردن و گوشت جلوی تیر شخصیت و معنوییت
لازم نیست فقط کافیه مرد تا امام زنه باشه حالا کسایی که میمیرن کی هستند خیلی مهم نیست امام مهمه که باید زنده بمونه تا جنگ 8 سال تو بکشه

نهمین دوره ریاست جمهوری به کی رای دادی؟؟:
پای صندوق رای بودم وقتی میخواستم رای خودم رو بنویسم یک بسیجی دستمو خوند وگفت:اشتباه کردی به احمدی نژاد رای ندادی
الان خیلی دوست دارم بدونم
 اون آدم هنوز هم همینجوری فکر میکنه؟؟

یک شعر بگو:

نفس کشیدن بی مالیات ممنوع است
بطور کلی اینجا حیات ممنوع است
بمیر رگ بزن خودکشی بکن نهراس
که گفته است که اینجا وفات ممنوع است؟
طناب دار دهان گشاده ای دارد
بر این حدیث که عین القضات ممنوع است
اگر چه حافظ مایی ولی مواظب باش
شراب و شاهد وشاخ نبات ممنوع است
امام عصر بدون دلیل غایب نیست
در این دیار شدیدا نجات ممنوع است
درون هنجرمان کنتور هوا بستند
نفس کشیدن بی مالیات ممنوع است

 

بنزین سهمیه بندی شد!:با نیت صرفه جویی چیزه خوبییه
.اما چه فاییده که قضیه به تحریم های ایران بر میگرده. یعنی وقتی جهان با ما قهر کرده و به ما بنزین نمیده دیگه کاری بهتر از این نمیشه کرد.
اما ای کاش میشد با جهان خارج از کشور یا به قول اقایون دارالکفر ارتباط  بهتری بر قرار کرد

پول چرکه کف دسته؟:یعنی میخوای بگی شخصیت آدم ها چرکه کف دسته

نیمه شعبان:شاید این جمعه بیاید شاید.شاید این جمعه نیاید شاید

رپ پرشیان:میشه بهش امید وار بود که جای واقعیش رو پیدا کنه و میتونه هم به راه های مسخره ای کشیده بشه.شاید وقتی مجالی قانونی برای انتقاد وجود نداره 4 تا جوون تو یه زیر زمین
با یه میکروفون بتونن حرفشون رو بزنن.نه جلوی فکر کردن رو نمیشه گرفت.

کنستانتین:یه  دیونه دیگه که دوست داره حرف بزنه حتی اگه هیچکسی حرفاشو گوش نکنه..........

حرف آخر:من نا امید نیستم..سئوال های شما امیدوار کننده نبود....

 

شما چی میگید...؟؟


 

+نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت23:10توسط constantine |
مطلب خداحافظی

 

سلام

هر رفتني يه اومدني داره

خيلي دلم ميخواست اينجا نوشتن رو ادامه بدم ولي حيف كه نشد

از مدير وبلاگ هم معذرت ميخوام كه نتونستم پابه پاش بيام

انشالله كه جبران كنم

فكر ميكردم روزهاي خوبي تو اين وبلاگ خواهم داشت كه متاسفانه نشد

 

ايمان جان شرمنده

تمام دوستان شرمنده

 

دلم ميخواست بيشتر با هم باشيم كه روزگار نذاشت

 

موفق و مويد باشيد

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت19:53توسط یه پسر به ظاهر مثبت |
خیابونه ما________
آقا این آهنگ رو دانلود کن حتما بعد نظرت رو بده..

مثبت IDSL  رو با این افتتاح کن..لینک جدید گذاشتم با ۲ کیفیت....

فرمت: Mp3 کیفیت: 128Kb/s

نامه ایی به رئیس جمهور

فرمت: Wma کیفیت: 64Kb/s

نامه ایی به رئیس جمهور

سبک رپ. بهرام خوندش....میدونم از سبکش بدت میاد اما این یکی لازمه

دیگه همه رو باید خبر کنم


چي ميگي اصلان نميفهمم چي ميگي..قبولتون ندارم ميدوني چراا؟چون مثل ماشينهاي هستيد که هيچوقت به
فروش نرفتن اصلا رنگ خيابونم نديدن


پس بزار واست بگم....اگه اهلش باشي ميفهمي ........


 از بين ماها نميدونم چرااا خوبا زود ميرن...چرا تو محله ما جوونها زود از بينمون ميرن .اينها خيابوني هستند همشون قلباشون صاف بزرگ
مثل کهکشون.شايد بگي منم مثل اونا هستم اما اشتباه ميکني ميدونم خيابونا شلوغه اما خيابوني ها  کم هستد
اينا رو که ميگم مسلک ماست  کي مخالفشه مخ رو کار بگيريم..ماها ترجيح ميديم که با کارد از بين بريم تا اين که از يه دختر ايدز بگيريم
... کاسبين فيلمها همه جا هستند از تهران گرفته تا تخته جمشيد
شايد جيبمون خالي باشه عزيز ولي دلامون پره...تو اين جنگل آسفالت کسي به فازه ما نميخوره..
همه تو خيابون راه ميرن هندس فری تو گوششونه آخه نميخوان صدايي از مردم بشنون..چون ديگه گوشاشون پر شده ميدونن که اينا هميشه اعتراض دارن
تو اين شهر پر از خيابون همه چي پوليه کلي هم بيجاره هست..بحث ما سره شرافته پول چرکه کفه دسته داش...الان ديگه جنگ سره کثافته کاسبم چشمو ميبنده جنس رو ميده مايه رو ميگيرهو دور ميشه
تو هم تو دلت ميگي پول طرف خوردو يه آبم روش اصلا فکر زن و بچش نبود و بازم يه آب روش ...با اين حال منم لاشخور شدم
آخه آدماي دورم همه لاشخور بودن..اين بده اما بدتر اينه که لاشه باشي..تو اين درس رو خوب از بر کن بخوابون تو گوشه بدخواهات
اينجا دوستي پيدا نميکني همه 7 خط شدن هر کي هر چي گفت سري باهاش را نيا مرام نذار فردين واسه همين زود رفت
يکي دستش دسبند طلاست..اون يکي دسبند زندان..يکي بسشه از بس آب خونک خورد تو زندان چکاشم پاس نشده..
داره زلزله مياد يکي کاري بکونه...اين خونه از عقده انگار ساخته شده..آقا شعر ميگه تا من و تو رو روشن بکنه
يه بار گفتم گوشمون پره ديگه..از اين چرت و پرتا همه جايه خيابون هست
الان 3 نکته اصلي حکم فرما هست..زنده بمون.زندگي کن.پول تو فرداست تو قانون جنگله هيچ تبصره اي وجود نداره جايي هم واسه ضعيفهاي مسخره نيست

به قول سروش اينجا جنگل اما کفش آسفالت..واسه يه روزم شده پاک باش

بگو تو خيابون چيکار داري..ما همه جا رو ديديم هيچ جايه پايي نيست نگو خيابونيم

حرفاتم هيچ وقت نيست کار ساز..اگه يه روز با ما باشي جاتم خیس میکنی

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت22:26توسط constantine |
نقاب آدما ....

خوب پسر آهنگ زمینت چیه؟...نه رپ نزار میخوای مطلب بنویسی همچین فازشون یکی نیست..بزار چند ساعت دیگه جهنم ساکت پیشرو رو دانلود میکنی آلبومش خداست..آره راست میگی ..همون سیاوش .فریدونی چیزی بزار دیگه ...باشه حاجی حله..شروع کن شما...مهتی اول بده یه چندتا کام توپول بگیرم...بیخیال بابا توتون میسوزه با اون کامهای تخ...اه ه ه ه لیمویه.. نگفتم مگه شیر قهوه بگیر ....پاشو پاشو ببین کیه این وقت شب به گوشیم زنگ زده بگو کار داره بپیچونش آره.......حتما میخواد نماز صبح و اطلاع بده ..بگو غذاشو میخوریمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خوب این نقابی که صحبتش هست از همون هایی هست که تو هم میزاری آره همین تو ...اینجا همه تقاب میزارن نه شک نکن...
اسم :نمیدونم
شغل وضعیت الانت تو جامعه:کدومش رو میخوای بدونی ..همه منو یه جور میشناسن....
چرا به این روز افتادی:من از اولش اینجوری نبودم ..یعنی همه از اولش اینجوری نبودن ..من یه آدم ساده بودم که کاری به کاره کسی نداشتم ...داشتیم زندگیمونو میکردیم ..اما خوب همه از این سادگی ما سو استفاده میکردن ...هر جور فکر کنی هر جور استفاده ای ..همه کاراشون از من جلوتر را میوفتاد ..خلاصه بگم از دنیا عقب بودیم تو سر خورم بودیم...دیدم دیگه نمیتونم تحمل کنم این وضع رو آخه واسم سخت بود.این همه آدم وقتی اینجورین وقتی نقاباشون همه کار میکرد چرا سر من بی کلاه بمونه ها ا ا ؟؟منم تصمیم گرفتم بزارم ..آره گذاشتم ..اولش یکم سخت بود عذاب وجدانو از این جور صحبتا ..ولی کم کم عادت کردم به این وضعیت..انقدر نقاب گذاشتم که دیگه نمیدونم خودم کی هستم هویت من چیه ....الان دیگه کسی از نقابش خبر نداشته باشه ..وقتی متوجه میشه خوشحال میشه..میفهمی خوشحال....روزی میرسه که نقاب به فروش میزارن....
پشیمونی: پشیمون ! میدونی چه قدر من پشت اینها گریه کردم هاااا..کل عمرم رو بی هویت گشتم..چقدر پشتم نفرینه تو اصلا اینارو میدونی(با حالت بغض)
چرا شعار میدی بگو کیارو دیدی که هی میگی آدم ها آدم ها:(اشک تو چشما با عصبانیت) ..همونی که الان رو ویرچره...۸ سال جنگیده...همونی که صف اول نمازه ..ریشه کله قندی هم میزاره آره .....همون بازیگری که شب شیشه ای دعوت شد (...هاشمی) که همش تو همه فیلم ها یا جانبازه یا شهید میشه ..که اول برنامه رشید پور گفت ماشین آخرین سیستم تو پارکینگ رو دیدم جا خوردم...
همون به ظاهر مثبت.....آره وضعیت خراب مثبت ..هر چی جلوتر میریم بیشتر تو کسافت انقدر آدم لاشخور دورمون هست انقدر رفیقه لاشخور هست که چشاتو ببندی همه چیت رفته....جوونهایه الان بهشون امیدی نیست آخه تقصیر ما هم نیست ..جامعه اینجوری ما رو بار آورده....الان جوونها به دنبال یکی هستن که آتیش داشته باشه سیگارشون رو روشن کنن....الان باید ازشون اماره کاسبهای پارکارو بگیری قشنگ بهت میگن.....
خوب چی شد نوشتی ..آره ولی اقدر حرف تو دلم هست که نمیدونم نمیتونم رو کاغذ بیارم ..سخت شده ....بیخیال حاجی درست میشه بیا بیا واست شیر قهوه چاقیدم ردیف ..بریم بابا از دنیا که میکشیم ..قلیونم بکشیم ..مهتی ببین آلبوم رو گذاشته...این جارو هم ببند...............
اینم یه جور نقابه....
نه جانور، نه ديو، نه مردم؛ معجوني از غرور و توهم
بي‌بهره از حقيقت انسان، چيزي شبيه سوءتفاهم

در جنگلي از آهن و سيمان، در غارهاي تازه‌ء انسان
انسانِ نيمه اهلي ِ امروز، مانده‌ست بي‌سرود و ترنم

+نوشته شده در جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت21:12توسط constantine |
اندر خم یک کوچه مانده ایم

تذکرات قبل خوندن :

  1. اول این صفحه رو سیو کن و از اینترنت خارج شو  وبعد بخونش که اگه کارت اینترنتت تموم شد به من ربطی نداره
  2. برو قبل از خوندن این پست قبلی رو بخون

 

...

 

نمای اول : خودم و خودم و یه وبلاگ جدید و یه قولی که به یه بنده خدا داده بودیم برای نوشتن

نمای دوم : نوشتم

نمای سوم : برای نوشتن نه حسش هست و نه وقتش

نمای چهارم : هر کار میکنی نمیتونی چیزی بنویسی(هـــــــــــــــــای نفس کش مردم از بی مطلبی)

نمای پنجم : ولی نمای پنجم :

tell اون : چی شد پس ؟

من : بابا سخته نوشتن ... هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه ... اصلا تو موضوع بگو من بنویسم!!!

اون : باشه پس بهت مسیج میزنم میگم .

 

...

24 ساعت بعد

tell اون : سلام

من : سلام چی شد؟

اون : هر چی فکر کردم موضوع به ذهنم نرسید(یک کم بحث) آخر قرار شد در مورد جوونها و اینکه چه تفریحی دارند از دو طرف بنویسم !!!

من : باشه ... پس بذار تا فرداشب فکر کنم

...

من با خودم : ای بابا عجب کاریه ها ... ما خودمون کم روزمرگی داریم حالا بیا اینم درست کن ... ما تفریحمون کجا بود که بیایم بنویسیم .بیخیال ... مـــــــیـــــنـــویـــــســــیم

 

خب فکر کنم یک کم ... موضوع جوون جوون موضوع تفریح اومممممممممم

یه هو چشممون به ریاضی می افته ... بیخیال موضوع بذار نیم ساعت ریاضی بخونم بعد

یک و ساعت و نیم بعد .. یک کم سر درد و در حین استراحت : موضوع موضوع جوون تفریح کردن تفریح نداشتن اومممممممممم

اوه اوه اوه

سیستم عامل این فصلش 70 صفحه هستش بذار یه 20 دقیقه سیستم عامل بخونم

یه ساعت و بیست دقیقه بعد می افتی رو تختت و داری در مورد رجیستری درایو fat  و ntfs و موضوع جوون تفریح

بلند میشی گوشی رو روشن میکنی

یه مسیج میاد : چی شد برادر ؟؟؟

ساعتو نگاه میکنی

اوه اوه اوه

بیخیال وقت مغازه رفتنه بریم در مغازه

البته روزی نیم ساعت کیهان خوندن رو بمیری ترک نمیشه ... سه تا کتاب هم میذاری زیر بغلت که حداقل دوتاش رو مغازه بخونی ؛ هوای بهار هم خدا خیرش بده نمیذاره ده دقیقه بخوابی که باید جاش یه ساعت سر درد و خستگی تحمل کنی .

تو راه مغازه روزنامه تیتر عنوان موضوع جوون تفریح وبلاگ سرمقاله اخبار جنگ دعوا جوون وبلاگ تفریح سه تا کتاب کنار دستت افاده ها هم طبق طبق چید این وسط من خودم نفهمیدم تو اگه فهمیده باشی خودم رو میکشم

اصلا بیخیال همش که حرف نمیشه بذار یک کم متمرکز بشممممممممم    آهاااااااا فهمیدم چی بنویسم

 

...

خب جمعمون جمع بود . قصش درازه .

 من بودم ایمان خطر  فرهاد هیپسون مینو خفن (اینم از همین دار و دسته بچه خفن هاست که تو طرح جمع آوری  ارازل اوباش پلیس نصفه شب باید بگیرش بندازه تو کیسه ببرتش همه رو راحت کنه) ... خیر سرمون اون فامیل گور به گوری هم داشت زاغ ما رو چوب میزد ... بچه مثبتتتتتت همممم بووووود(همون بچه مثبت خودمون )

آره و اینا همه بودن . از اونا اصرار که بریم دوا خوری ، تو بمیری به موت قسم ما اصلا تو نخش نبودیم . آره و نه گاز دنده دم چهل چای اومدیم پایین یکی چپ یکی راست یکی بالا یکی پایین عرق و آبجو که یه هووووووو

ای بابا نشد که

چی شد ؟

هیچی بابا اومدیم بگیم خوشی نیست اومدیم بگیم تفریح نیست ولی هر چی بالا پایین میکنیم که برا ما نیست میدونی چرا؟

چون مثبتیم ... یادم افتاد این روزا اصلا مثبت ها حق نفش کیدن ندارند .. چرا؟؟چرا نداره که !!!! اصولا مثبت ها سیبل دم تیر هستند ... اونا رو چه به تفریح  . ما بریم انرژی هسته ای رو بچسبیم که از مون ندزدند و دیگرون کیف و حالش رو ببرند ... ما ببینیم کجا سازندگی لازمه بریم بسازیم ... کجا کمک نیازه بدوویم ... کجا دعوا میخواد کجا آدم میخواد ازش سوء استفاده کنند کجا قربونی میخواد عینه جسد بپریم وسط ... ولی همش رفتن نیست که ... باید برگردیم تا ببینیم همین مثبت ها شدن متحجر ... تفکراتشون منحوس و قدیمی و دقیانوسی هستش ... یه سری آدم اضافه که تفکرات دینیشون به زباله دان سپرده شده .. هر چی بده برای ما و هر چی خوبه برای خیلی .... مثبت ها میشن یه مشت جوون مغز پوسیده تفکر بسته و خیلی بعضی هاااااااا میشن نمونه بارز جوون ایرانی !!!!!!!!...........

 

بیخیال عرق و گذاشتن وسط که : بابا نگید تو رو خدا ... این زهرماری ها که بوش بخوره به دماغمون سریع بالا میاریم ... البته فقط برا ما مثبتها ممنوعه و حد داره وگرنه خیلی ها حق دارند بخورن و بیان تو خیابون عربده کشی کنند و ناموس خیلی ها رو به فحش ببندند ... البته خیلی از نمادهای جوون ایرانی خود خوانده  که انگار آسمون یه جاش پاره شده و اینها افتادند پایین همینجوری الله بختکی حق دارند نخورده بیان تو خیابان عربده کشی کنند و هر نوع فحش ناناز مامانی دوست دارند بدن ... اشکال هم نداره خواهر مادرمون از کنارشون رد بشه و وای به حالمون اگه بخوایم ناراحت بشیم چون ما با افکار منحوس قدیمیمون حق ندارم مزاحم آزادی جوونها بشیم . واقعا زشته به یه جوون گیر بدیم بگیم بالا چشمت ابروست (البته ماشالله ابروی بالای چشم خیلی ها نمونده)

البته جدیدا یه چیزهایی هم اومدن که ظاهر شکلات دارند و اسانس های طبیعی شکلات رو بهش زدند ولی اسمشون کراک و کریستال و مواد مخدر هستش ولی به خاطر همین ظاهر خوشگل و شکلاتیشون هست که جوون گولش رو میخوره و میخره و ...... .

البته این قضیه دم غروب و خیابون اصلی و پارک  و جنگل و کوه و گشت و گذارها بیخیالش بشیم که عالم و آدم جفت جفت با رعایت کامل موازین شرعی در کنار هم نشسته اند و هیچ گونه رفتار های زشت و شرم آور رو انجام نمیدهند ... البته اگه به افراد مثبت با اون تفکرات مالیخولیاییشون باشه این جوونها دارند کارهای بدبد میکنند ... ولی مطمئنا از اونجا که جامعه و شهر به افراد مثبت نه تعلق داره و نه وضعش ربطی داره بهتره حرف نزنند .!!!

 

ای بابا نشد که

ما که هر کار کردیم دیدیم تفریح مثبت نداریم ... نه میشه بیرون رفت و نه میشه حرفی زد .. .دوستان آن ورکی هم که خدا خیرشون بده اصلا تفریح ندارنددددددددددد!!!!!!! پس گفتم بیخیال مطلب جوون و تفریح و... ولی موضوع چی ؟؟

البته بماند که الان کلی از این فکرها کردند سرم درد گرفته و کتابها هم اونور اتاق دارند جلو بابا کرم میرقصند ...

اول بذار یه مسیج بزنم : من : ببین مخم نمیکشه سرم درد گرفته

زرتی جواب میاد که : فکر اینجاشو نکرده بودی ؟؟؟         من : .............(خب جواب ندارم بدم)

 

بیخیال بابا الان وقت خوندن فیزیک و شیمی هستش مطلب باشه برای بعد . ولی یه هو :

tell اون : چیشد ؟؟

من : بابا باور کن مطلب تو ذهنمه ولی هر کار میکنم رو ورق نمیاد

اون با دلخوری : اوکی پس فعلا (با دلخوری ) خداحافظ

ما هم با یک کم ضد حال : خدا حافظ

 

بیخیال درس بذار یک کم فکر کنم و یه مطلب بنویسم خیالم راحت بشه :

فکر فکر موضوع موضوع

آهاااا !!! فهمیدم !!؟؟ موضوع باب روز طرح امنیت اجتماعی ... مبارزه با بدحجابی ... دعوا درگیری ... مبارزه با زنان خیابانی .. مبارزه با ارازل .... برنامه خنک شب شیشه با یه مجری که خودش نیاز به طرح امنیت اجتماعی داره با یه مهمان به اسم سردار رادان ... یه  حرف مزخرف از مجری که میگه : سردار  منهم غیرتم اجازه نمیده که یه سرباز نیروی انتظامی به خانمم تذکر بده و یه پوز زنی باحال از سردار که میگه اون غیرتی که شما میگید فرق داره ... اگه غیرت داشته باشید اجازه نمیدید خانمتون طوری بیاد بیرون که سرباز نیروی انتظامی(بخونید مأمور قانون) بهش تذکر بده اصلا خود شما بگید که تلویزیون چه کار فرهنگی در این مورد انجام داده ؟؟.... مبارزه با ارازل اوباش ... رضایت 86 درصدی مردم .... اما

 

باز اما چرا؟؟؟!!!

بابا هزارتا اما داره ....

خسته شدیم دیگه

چقدربشنویم که نظر مثبت ها تو این مملکت که ام القرای اسلام هست و زمام امامت امام زمان اینجاست حق نداره دم از اسلام بزنه ... بابا چقدر داد بزنیم آی ایهاناس حجاب اول تو ایران بود بعد که اسلام اومد حجابرو تاکید کرد ... ای تویی که کورش کبیر کورش کبیر میکنی یک کم برو تاریخ حجاب مردم ایران رو بخون و جواب بشنویم چرا مزاحم آزادی مردم میشید تا کی بگیم بابا مردم آزادی شخصی تو خونه دارند نه تو کوچه و خیابون نه تو جامعه ... جامعه برای همه هستش و جواب بشنویم که برو با این تفکرات قدیمی و مخل آزادی ... بابا نمیدونم چرا این بچه مثبت ها نمیدونن تو جامعه قرار نیست قانون اسلامی و اساسی برقرار باشه ... جامعه یعنی قانون جنگل که هر کی رسید قانون خودش رو اجرا کنه .... بابا خسته شدیم بیخیال ما شید بذارید ما تفکراتمون منسوخ شده باشه بذار چادری ما باشه کلاغ سیاه های عقده ای که چون هیچ اندامی ندارند تنشون رو قایم میکنند ............................ اون پرو پاچه های خوشگل و مامانی و اون تن و بدنهای عقب و جلو بیرون زده ارزوی خودتون (همین بس که وقتی حرفی میشه اینوری ها رو کلاغ سیاه میگن و کلی توهین ولی اونوری سر از شهوت و امیال جنسی حیوونی وسط میاد ) اینها همش ارزونی خودتون ... بسه حرف شنیدن ما ....

 

دیدی عمو دیدی تو این مورد هم نمیتونم بنویسم

اصلا تو هیچ موردی نمیشه نوشت ... سیاسی بنویسی یا اجتماعی یا اصلا درمورد ایکس یا y یا اصلا در مورد چطور نفس کشیدن خودت هم بخوای بنویسی آخر یه شلغم یاوه گویی پیدا میشه که خودش رو صاحب اظهار نظر خوانده میدونه و هر نظری(بخوانید وری) میزنه و با شلغم بودنش رو اعصابت راه میره .

گفتم از احمدی نژاد بنویسم دیدم وقتش نیست ... گفتم از هاشمی بنویسم یا از خاتمی یا شاید هم روحانی یا حسین موسویان  یا از جاسوسی  یا خیانت یا رشته کلام و کلاف سر درگم شاید هم مذاکره یا گفت و گو ... شیطان ، گرگ ، بره ، میش ، پرچمی که دست مالک اشتر دادند و بعضی ها میخوان بدن دست ابو موسی اشعری یا از انرژی هسته .

دیدم هر چی بگم آخرش میشم یه جوون جو زده که مخم رو شستشو دادن !!! چرا؟ چون تو خونه با مادرم در مورد بحث مبارزه با بدحجابی زن های خیابانی بحث میکنم یا با داداشم در مورد امنیت اجتماع بحث میکنیم ... چون شخصا به خاطر دانستنی هایی که خودم رفتم دنبالش و به نتیجه رسیدم و برام ارزش داره بحث میکنم ....... البته اول و آخرش من جو زده و تحت تاثیر هستم و صد البته اون کسی میگه این چیزها بده چون فلانی و فلانی و فلانی گفتند و اصلا هم اون بنده خدا به خاطر اینکه ادعا میکنه اینها مخالفت ها رو از ماهواره نشنیده اصلا تحت تاثیر دیگران نیست .(یالل عجایب با این طرز فکر مضحک و مزخرف من)

 

خلاصه از هر راهی رفتیم نتونستیم یه موضوع برای نوشتن پیدا کنم

گفتم فکر کنم

بازم فکر فکر موضوع موضوع سر درد حالا چشم درد سر گیجه دراز کشیدن بازم فکر موضوع موضوع

اها پیدا کردم

یه موضوع که هم قدیمی شده و هم کمتر تحریک آمیزه

سد سیوند  یافتم ... ارشمیدس کجایی که تو یافتن دست تو رو هم از پشت بستم

سریع یه مسیج فرستادم که یه موضوع پیدا کردم تا شب میذارم تو وبلاگ و منتظر دمت گرم هستم که ...

البته بهتره برم تو نت یه سرچ کنم اطلاعاتم بیشتر بشه (اوه اوه تلفن خونه هم که قطعه)

البته خدا کافی نت رو نگرفته

یه سر تا کافی نت و یه سر به قسمت نظرات

ایول ایول

چی میبینم

دمش گرم یه بنده خدایی به غیرت اومده و خودش آپدیت کرده ... بابا زودتر میگفتی حداقل خیالمون راحت شه .

ببینم چی نوشته

ولی زهی خیال باطل

به همه چی متهم شدیم و و بدتر از همه به مغرور بودن به خاطر چهار خط دل نوشته !!!!!! باشه بردار .. بیخیال ... ما که ذوق و شوق یه مطلب پیدا کردن  داشتیم که زدی تو وسطش

ولی بیخیال ما پایتیم

دوباره خونه ... ورق کاغذ قلم  فکر و عواقبش و یاوه گویی های شلغم نماها و یک ساعت چرکنویسی و یک ساعت تایپ کردن وووووو ولی بیخیال پرید هر چی زده بودیم

این یه پستت بد جور تا کرد با ما

هر چی فکر میکنم یادم نمیاد

حالا که تو نوشتی ما هم از دلخوریمون مینویسیم :

 

 

نمای اول : خودم و خودم و یه وبلاگ جدید و یه قولی که به یه بنده خدا داده بودیم برای نوشتن

نمای دوم : نوشتم

نمای سوم : برای نوشتن نه حسش هست و نه وقتش

نمای چهارم : هر کار میکنی نمیتونی چیزی بنویسی(هـــــــــــــــــای نفس کش مردم از بی مطلبی)

نمای پنجم : ولی نمای پنجم :

ببینا اگه شما حال دوباره خوندن رو دارید من حال دوباره نوشتن رو ندارم بیخیال

 

ما رفتیم

 

 

خ خ ح و 1 :

فعلا تا یه مدت دیگه این پست رو از ما داشته باشید که بدجور وقت نداریم

خ خ ح و 2 :

اگه منظورت از عاشق شدن روزی سه نوبته و اخرش هم فارغ شدن از ما بکش بیرون که ع عاشقی رو هم بلد نیستیم بنویسیم

خ خ ح و 3:

بارها گفته ام و باز هم میگم .... به من ربطی نداره که مطالبم طولانی میشه ... اصلا اگه ناراحتی اون جلمه معروف من که میگه اون بالا گوشه سمت راست یه ضربدر هست یا اینکه ناراحتی به سلامت .

خ خ ح و 4 :

یادت باشه اگه تو شاعری من ..... بقیشو نگم خجالت بکشی

 

 

تذکر خیلی مهم 1 :

وقتی شخص بنده (یعنی یه پسر به ظاهر مثبت) مطلب میذاره اظهار نظر کردن برای سگها و جرج بوش و شلغم های یاوه گو ممنوع میباشد ... یا نخون و برو به سلامت یا اگه خوندی زبون به یه جات بگیر حرف زیادی(بخون ور) نزن تا مجبور نشم تو اون یکی وبلاگ شخصیم پوز زنی و برجک زنی بکنم .

تذکر خیلی مهم 2:

نمیگم خیلی به قلمم اعتقاد دارم که بعضی ها نگن مغروره ولی کلی از قلمم خوشم میاد که با یه خط نوشته جلز و ولزی از بعضی جاهای بعضی ها بلند میکنه که بیا و ببین .

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت22:1توسط یه پسر به ظاهر مثبت |